را تو برو مسافر... ... ... ... ... ...

.

.

.

و نور وفقط نور

مرا به رسم عادت ديرينه

قلم به دستم داد تا باز ...

.

.

.

يك شب اتش در نيستاني فتاد سوخت چون عشقي كه بر جاني فتاد

شعله تا سر گرم كار خويش شد هر ني اي شمع مزار خويش شد

ني به آتش گفت كين اشوب چيست مر تورا زين سوختن مطلوب چيست

گفت آتش بي سبب نفروختم دعوي بي معنيت را سوختم

زا نكه مي گفتي ني ام با صد نمود همچنان در بند خود بودي كه بود

مرد را دردي اگر باشد خوش است درد بي درمان دوايش اتش است

.

.

.

.

.

بذر روياهايم را همانجا مي افشانم كه تو اينك گام بر مي داري : اهسته گام بردار كه رويا هاي مرا مي كوبي

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید