رنگی نيست

 

 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

كاشميشددوبارهمتولدشد

زندگي را فهميد لبخند زد

سيب خورد نيلوفر كاشت

به صداي شرشر آب گوش داد

اما

كوله باري بر پشت

جاده هايي دشوار

آفتابي سوزان

ظلمتي مرگبار. . . .

پلكانم خستگي را تحمل مي كند

و پاهايم كوله باري  از مسئوليت

نسيم خنك باد

زلفانم در باد

پرتوهاي خورشيد

آسمان آبي

تپه هايي سرسبز

در ختاني پر بار

اما من. . . .

رمقي ديگر نيست

رنگي نيست

مردي نيست

او هست اما من نه!

بسان تيپا خورده ي كتك خورده

گوشه اي افتاده به كنجي خيره

 

/ 0 نظر / 3 بازدید