كاش مي شد دوباره متولد شد

زندگي را فهميد لبخند زد

سيب خورد نيلوفر كاشت

به صداي شرشر آب گوش داد

اما

كوله باري بر پشت

جاده هايي دشوار

آفتابي سوزان

ظلمتي مرگبار. . . .

پلكانم خستگي را تحمل مي كند

و پاهايم كوله باري  از مسئوليت

نسيم خنك باد

زلفانم در باد

پرتوهاي خورشيد

آسمان آبي

تپه هايي سرسبز

در ختاني پر بار

اما من. . . .

رمقي ديگر نيست

رنگي نيست

مردي نيست

او هست اما من نه!

بسان تيپا خورده ي كتك خورده

گوشه اي افتاده به كنجي خيره