گفته بود ديگر نمي آيم خسته شدم از دست اين بچه ها هميشه بيشترين وقت كلاس را گذاشتم براي قهر و آشتي بچه ها با او تماس گرفته بود گفته بود ديگر نمي آيم – خسته شدم – من مسخره نيستم كه وقتم را اينگونه هدر دهم اين دو سه ساعتي كه اينجا برنامه ريزي مي كنم (بدون اين كه قدمي پيش رويم ) جايي ديگر سرمايه گذاري ميكنم به خدا از دست بچه ها ذله شده بود آنقدر جانش به لبش رسيده بود كه بي پرده و بدون رودربايستي حرفش را زد به او حق مي دادم گفته بود هميشه بيشترين ساعات كلاس را سر موضوعات بيهوده هدر داده ايم همه اش شده پند و اندرز كاش حد اقل اين نصيحت ها كار ساز بود ، دلم نمي سوخت . فقط ياد گرفته ايد سر موضوعات بيهوده قهر و آشتي كنيد ، حرمت شكني هم كه تازگي ها آموخته ايد ، نه بزرگي  نه كوچكي نه احترامي نه ... سرتان نمي شود ! همه ي اين حرفها را زد و دست آخر يك جمله گفت : سنگ ها تان را با هم وا بكنيد ، ببينيد مي خواهيد روزنامه نگار شويد يا كه .... گوشي را قطع كرد سرش داغ كرده كرده بود رنگش از خجالت سرخ شده بود انگار چشم در چشم آقاي گلناري نشسته بود و اين حرف ها را شنيده بود و هميشه حالش همين بود از ادبش بود كه قرمز مي شد و هيچ نمي گفت ، اگر از حرف مردم نمي ترسيد سرش را محكم مي كوبيد به ديوار . فقط دست بر پيشاني اش زد گفت چقدر بد كرديم ، بايد بچه ها را بيدار كنم خوابند ديگر بس است بايد بيدار شوند ، چقدر بي احترامي ! شروع كرد به نوشتن راستي چقدر همه ي حرفهايي كه بين خودش و گلناري رد و بدل شده بود را روي كاغذ ريخت نمي دانم ترسيد خودش بيايد؟ و نامه را به احسان داد تا برايمان بخواند ! پيش خودش گفت اگر همه ي اين حرف ها را عيناً لفظي بيان كنم با اين سابقه ي بدي كه پيش كلناري دارند روي سرم مي ريزند و كاري مي كنند كه نفهمم از كجا آمده ام و كجا بايد بروم .

احسان هم قيافه ي حق به جانبي گرفت شروع به خواندن نامه كرد آن لحظه خنده ام گرفته بود ، احسان مثل خبر نگار تلويزيوني سرش را راست و محكم گرفته بود كه مبادا لق بزند و مثل اينكه دو رئيس جمهور براي هم پيغام فرستاده اند و قرار است قراردادي بين آنها تنظيم شود محكم و بدون غلط مي خواند بعضي جاهايش را هم نميدانم چرا غلدرانه تر مي خواند ،  فكر مي كنم مي خواست ترسي در دل بچه ها بيندازد ، شايد هم با اين طرز خواندن داشت  تمرين مي كرد براي آينده اش ‍! همه ي مطالب را خواند ، جالب آنجا بود كه اين همه آقاي گلناري بارمان كرده بود و بچه ها سرشان را به علامت تأسف تكان مي دادند و پشيمان از حركات اشتباهشان ، كم بود كه آقا رضا هم نصيحت پدر بزرگانه كند و آنجا بود كه من نتوانستم خنده ام را كنترل كنم و نگاهي به م.حسيني كردم و جفت خنده ي بي صدايي كرديم ولي هر چه بود و هر سياستي بود باعث شد كه دو پلك بيدار شود و نوشته ها و صحنه ها را مثل كتابچه درون خود محافظت كند .

حق يارتان ، يا علي مدد

: م اسماعيلی