سرود آ فرينش

دراغازهيچ نبود كلمه بود وان كلمه خدابود
و(كلمه) بي زباني كه بخواندش وبي (انديشه) اي كه بداندش چگونه مي تواندبود؟
وخدايكي بودوجزخداهيچ نبود
وبا(نبودن )چگونه ميتوان( بودن)؟
وخدابود وبااوعدم
وعدم گوش نداشت
حرفهائ هست براي( گفتن)
كه اگر گوشي نبود نمي گوئيم
وحرفهائي هست براي( نگفتن)
حرفهائي كه هرگزسربه ( ابتذال گفتن ) فرود نمي ارند
حرفهائي شگفت زيبا واهورائي همين هايند
وسرمايه ماورائي هركسي به اندازه حرفهائي است كه براي نگفتن دارد
حرفهاي بي تاب وطاقت فرسا
كه همچون زبانه هاي بيقرار اتشند
وكلماتش هر يك انفجاري رابه بند كشيده اند!
كلماتيكه پاره هاي ( بودن ) ادمي اند...
اينان همواره در جستجوي ( مخاطب ) خويشند
اگر يافتند يافته مي شوند...
...و